مثل های رایج در زبان عربی
مقدمه
« مثل » در کلام عرب به معنای شبیه و نظیر می باشد . ( مَثَّلَ الشّیءَ بِالشَی ء . ) : چیزی رابه
چیز دیگر شبیه ساخت . گاهی « مثل » به معنای « عبرت » می آید . « فَجَعلنا هُم سَلَفاً وَ مَثَلاً
للآخِرینَ » آنان را مایه ی عبرت برای آیندگان قرار دادیم . زخرف : 53
صاحب « مجمع البحرین » میگوید : مثل عبارتند از سخنی در باره ی چیزی دیگر ، و بین این دو
مشابهت وجود داظته باشد ویکی دیگری را تبیین کرده و آن را به تصویر کشد .
« میدانی » صاحب کتاب مجمع الامثال از قول « مُبرّد » ادیب مشهور عرب مثل را اینگونه
توضیح داده است .
« کلمه ی مَثل از مثال گرفته شده ، که همان گفتار رایج و مشهور ی است که به وسیله ی آن حالت دومی به حالت اولی شبیه میشود واصل در آن بر تشبیه گذاشته شده است . »
مفهوم اصطلاحی مَثل
مثل از نظر اصطلاحی عبارت است از تشبیه امری یا چیزی به چیزی تا از آن فایده ای معنوی
حاصل شود .
مثل عبارتی است در بر دارنده ی حکمتی شایع که از نظر قوّت متن وعمق محتوا وصدق مورد در
حدی است که متکلم ، ادیب ، شاعر ، عامّه و خاصه هیچ چاره ای جز کمک گیری واستعانت از آن ندارد .
فایده ی مَثل
فایده ی استعمال مثل بیشتر از آن است که بتوان از تمام آنها در این نوشته به آن پرداخت اما به
قول معروف :
آب دریا را اگر نتوان کشید هم به قدر تشنگی باید چشید
مثل از خستگی و تلخی پند و اندرز صریح می کاهد یا شدت آنرا کم می کند خاطر را لذت وطبع را
مسرت می بخشد . در الفاظ قلیل ، معانی کثیر و در سخنان کوتاه اندیشه های ژرف را حمل می نماید .
در پرده اشارات که رساتر از تصریح است مطالب عالی و حکمت های متعالی را تعلیم می دهد. و
به عنوان چاشنی سخن و زیبایی کلام و استحکام نیروی استدلال برای همگان مورد استفاده قرار می گیرد.
انواع مثل
مثل از نظر محتوای آنها به دسته های زیر تقسیم می شود :
1- آداب و رسوم و عادات که مربوط به گذشته است.مثل : آسیا به نوبت
2- عقاید مذهبی مثل : خدا روزی رسان است.
3- عقاید خرافاتی مثل : نحس بودن سیزده
4- قواعد وقوانین مثل : چهار دیواری ، اختیاری
5- شناساندن شهر ها و خصوصیات اهل آن : مثل زیره به کرمان بردن
6- مثلهای تاریخی مثل : ترک تازی کردن ،عهد دقیانوس
7- بهداشتی و پزشکی مثل : سر که درد نمی کند دستمال نمی بندند
8- مسائل جغرافیایی مثل : سالی که نکوست از بهارش پیداست
9- حیوانات مثل : خر ما از کرّگی دم نداشت
1- اَدَبُ المَرءِ خیرٌ مِن ذَهَبهِ.
ترجمه : ادب مرد بهتراز زر اوست. معادل فارسی :ادب مرد، به ز دولت اوست
2 - لبِستُ عَلی ذلِک اُذُنی.
ت : بر آن مطلب خودم را به کری زدم م : خود را به کری زدن .
3- وجدتُه لابساً اُذُنیهِ.
ت : اورا دیدم که خودش را به کری زده است.
م : خودش را به کوچه علی چپ زده است .
4 - اِنّ للحیطانِ آذانا .
ت : دیوارها گوش دارند . م : دیوار موش داره ، موش هم گوش داره
5 - قَد جَعَلَ اِحدی أذنیه بستانا و الاُخری میداناً.
ت :یک گوشش را باغی و گوش دیگرش را میدانی قرار داده است .
م : یک گوشش دراست و یک گوشش دروازه
6 - اقتلِ المؤذی قبلَ أن یُؤذی .
ت : اذیت کار را پیش از آن که آزار رساند ،بکُش .
م : دور کن زنبور را ناخورده نیش .
7 -اِستَوت به الارضُ .
ت : زمین ،آثار او را هم از بین برده است . م : هفت کفن پوسانده است .
8 - یُخبِرُکَ أدنی الاَرض عن أقصاها .
ت : ابتدای سرزمین ، تو را از انتهای آن با خبر می سازد.
م : سالی که نکوست از بهارش پیداست .
9- أکثَرُ اسبابِ النّجاحِ الیأسُ .
ت : بشترین اسباب موفقیّت ، در ناامیدی است. م : درنا امیدی بسی امید است.
10 - متی حضَرَ الأصیلُ بَطَلَ الکَفیلُ .
ت: هنگام حضور اصل ،کفیل او باطل است .
م : آدم زنده ،وکیل و وصی نمی خواهد.
11- أَکَلتُم خَیری و خَدَمتُم غیری .
ت:از انعام من بهره مند شدید ،ولی به دیگری خدمت کردید.
م: مثل آهوکه در کشوری چرد و در کشور دیگری نافه نهد.
12 – رُبَّ أَکلةٍ تَمنَعُ أکلاتٍ .
ت:چه بسا یک بار خوردن از خوردنیهای بعدی باز دارد.
م: کم بخور ، همیشه بخور .
13- یَعودُ عَلی المَرءِ ما یأتَمرُ.
ت: توطئه به صاحبش بر می گردد.
م: هرکه چاه از بهر دیگران کَنَد،خود در چَه افتد.
14- ذَهَبَ أَمسُ بما فیهِ .
ت : دیروز با خوب و بدش رفت. (گذشت) م: گذشت آنچه گذشت.
15- أحلُّ من لَبنِ الأمِ .
ت: حلال تر از شیر مادر . م: از شیر مادر حلال تر .
16- أُمّ الأخرسِ تعرفُ بلُغاتِ الخُرسان ِ.
ت: مادر شخص لال، زبان لالان را میداند. م:زبان گنگان را گنگان دانند.
17- لا یُلدَغُ المومن من جُحرٍ مرَّتینِ .
ت:مومن از یک سوراخ دو بار گزیده نمی شود.
م:آدم زرنگ پایش یک بار به چاله می رود.
18- ألمؤمن مِرآةُ المومن ِ .
ت: مومن آیینه مومن است.
م: دوست آن است که معیب دوست همچو آیینه رو به رو گوید.
19- الانسانُ حریصٌ علی ما مُنعَ .
ت: انسان به چیزی که او را منع کند ،حریص است.
م: منع چو بیند حریص تر شود انسان .
20 – کلُّ إناءٍ بالّذی فیهِ یَنضَحُ .
ت : در هر ظرفی هر چه هست همان به بیرون تراوش می کند .
م : از کوزه همان برون تراود که در اوست .
21 – کلٌّ یأتی بما هُوَ اَهلُهُ.
ت : هر کسی آنچیزی کند که خود اهل وشایسته ی آن است .
م : هر کس آن کند که از گوهر وی سزد .
22 – کَالباحثِ عن حَتفِهِ بظِلفهِ .
ت : همچون کسی که با سمّ خود در جستجوی مرگ خویش است .
م : با دست خویش گور خود را کندن .
23 – مِن صُباباتِ النَّهرِ یَکونُ البَحرُ الزّاخِرُ .
ت : از ریزش رود خانه ها ، دریای موّاج ایجاد می شود .
م : قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود .
24 – اَلزَقُ مِن بُراقٍ .
ت : چشبنده تر از کَـنِه . م : مثل کَـنِه .
25 - اَحوَلُ مِن أبی بَراقِش .
ت : رنگارنگ تر از بوقلمون . م : مثل بوقلمون .
26 : بَطنٌ جائع ٌ وَ وَجهٌ مَدهونٌ .
ت : شکم گرسنه ، صورت آراسته م : پز عالی ،جیب خالی .
27 – ألبعیدُ عَن العینِ بَعیدٌ عَنِ القَلبِ .
ت : آنکه از چشم دور است از قلب دور است .
م : از دل برود هر آنکه از دیده برود .
28 – کَلَّفتَنی مُخَّ البَعوضِ .
ت : مرا پی مغز پشه فرستادی . م : پی نخود سیاه فرستادن .
29 – بعضُ الشَّی ءِ افضَلُ مِن لا شَی ء .
ت : مقدار کم از چیزی بهتر از هیچ است .
م : کاچی به از هیچی .
30 – بَعضُ البَقاعِ اَیمَنُ مِن بَعضٍ .
ت : بعضی از سر زمین ها از بعضی دیگر امن تر است .
م : از این ستون به آن ستون فرج است .
31 – باکِـر تَسعَد .
ت : صبح زود برخیز تا سعادتمند شوی .
م : سحر خیز باش تا کامروا باشی .
32 – کلا البَلَدَینِ مؤتَشَبٌ بَهیمٌ .
ت : هر دو شهر تاریک و ویران است .
م : سگ زرد برادر شغال است .
33 – بَلَغَ السِّکّینُ العَظمَ .
ت ، م : کارد به استخوان رسیده .
34 – ألبَلیََّةُ إذا عَمَّت طابَت .
ت : بلا چون عمومی شود خوب است .
م : مرگ دسته جمعی عروسی است .
35 – یَبنی قَصراً وَ یَهدمُ مصراً .
ت : کاخی می سازد و شهری را ویران می سازد .
م : رفت ابرو را درست کند چشم را کور کرد .
36 – بَیضاءُ لا یُدجی سَناها العِظلَمُ .
ت : نوری است که تاریکی شب درخشش آن را مانع نیست .
م : خورشید به گِـل نشاید اندود .
37 – بَیضَةُ الیَومِ خَیرٌ مِن دَجّاجة الغَدِ .
ت : تخم مرغ امروز بهتر از مرغ فرداست .
م : سرکه ی نقد به از حلوای نسیه .
38 – ما کُلُِ بیضاءَ شَحمَةً .
ت : هر چیزسفیدی ، پیه نیست .
م : هر گردی گردو نیست .
39 - تِلکَ بِتِلکَ یا عمرو.
ت : ای به آن در ای عمرو . م : این به آن در .
40 – کَمُستَبضِعِ التَّمرِ اِلی الهَجر.
ت : همچو تاجر خرما به بصره .
م : زیره به کرمان و چغندر به هرات بردن .
41 – ألتَّمرةُ اِلی التَّمرَةِ تَمرٌ .
ت : خرما روی خرما ، خرماها می شود .
م : قطره قطره جمع شود وانگهی دریا شود .
42 – شاهِدُ الثعلبِ ذَنبُه .
ت : شاهد روباه دم اوست .
م : به روباه گفتند : کو شاهدت ؟ گفت دمم .
43 - مالَهُ ثاغِیَةٌ وَلا راغِیَةٌ .
ت : نه گوسفندی دارد نه شتری .
م : آه ندارد که با ناله سودا کند .
44 - لِکُلِّ جدیدٍ لَذَّةٌ .
ت : از هر جدیدی لذتی تازه به دل آید .
م : نو که آید به بازار کهنه شود دل آزار .
45 - جَدُّک لا کَدُّک .
ت : شانس اقبال نه تلاش زیاد .
م : بازوی بخت به ز بازوی سخت .
46 – مَن جَرَّبَ المُجَرَّبَ حَلَّت بِهِ النَّدامَةُ .
ت : هر کس که انسان آزموده را بیازماید ، پشیمان شود .
م : آزموده را آزمودن خطا است .
47 : إیّاکَ وَ صََدرَ المجالِس فَانَّهُ قُلعَهُ .
ت : بالای مجلس منشین که پایدار نیست .
م : جایی بنشین که بلندت نکنند .
48 : أحقَدُ مِنَ الجَمل ِ .
ت : کینه توز تر از شتر . م: شتر کینه .